مگر مي شود خورشيد را كشت؟
مگر ميشود خورشيد را كشت؟ مگر ميشود باد را از وزيدن بازداشت و باران را از باريدن. مگر ميشود اقيانوس را خشك كرد؟ مگر ميشود بهار را از آمدن بازداشت، مانع روييدن لالهها شد، مگر ميشود ملتي را تا به ابد اسير نگه داشت؟ نه
اينها قسمتهايي از سخنان مسعود رجوي پس از آزادي از 7 سال اسارت در شكنجه گاههاي شاه خائن به همراه آخرين دسته از زندانيان سياسي در سال 57 است .
وقتي اين جملات را بعد از سي و چند سال كه از حاكميت ولايت مطلقه فقيه، حاكميتي صد بار بدتر و سياه تر از حاكميت شاه مي گذرد، مرور مي كنيم، از خودمان سوال مي كنيم كه راستي چرا نمي شود خورشيد را كشت ؟
